|
شروع شد.اما این دفه با کلی ماجرای عجیب غریب! اولش که عنایات دشمنان به ظاهر دوست شامل حالم شد و فولاد و بتن رو از واحدای این ترمم حذف کردن! فقط میگم خدا خیلی دوسم داشت که اوضا طوری رقم خورد که همون لحظه فهمیدم و تونستم درستش کنم!وگرنه باید ۱۰ ترمه تموم میکردم! شاخ در نیاوردین که؟؟؟ این چیزا تو دانشکده ی ما عادیه!!! بماند که نمی دونم حالا چرا همه ی اونایی که باهام خوب نبودن یهویی مهربون شدن و الانم کلی دوسم دارن! دارم برمیگردم! فقط خواستم خالی بشم! تا بعد
نیلو منو یاد چیزی انداخت که خیلی زیاد باهاش خاطره دارم.اوقات تنهایی تو اون چاردیواری که در کنار همه ی آزار و اذیت های نبودن و نبودن و تنها بودن،خاطره های خوشش برام می مونه نوشته های عمو شلبی یه حس شیرینی به آدم میده که توصیفش ناممکنه.اونم به من که یه کتاب باید خیلی خاص باشه تا مجبورم کنه بخونمش!!! قطعه زیر بخشی از کتاب پاهای کثیف هستش که من خیلی دوسش دارم. بدبین همه می گویند من بدبینم همه فکر می کنند من دیوانه ام ظاهراً به من لبخند می زنند اما از ته دل می خواهند سر به تنم نباشد. آنها در قهوه ام سم می ریزند، و در سوپ جو من خرده شیشه، در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازند و توی شیرینی گردویی ام کثافت کاری می کنند. سر درآوردن از همه ی اینها کار مشکلی است. ببین، پدرم یک دختر کوچولو می خواست و مادرم دوقلو. و پدربزرگم از هیتلر خوشش می آمد، پس هر کاری که من کرده ام اشتباه بوده. اما حالا دیگر می خواهم کار را تمام کنم، با اینکه لبخند می زنی، اما می دانم از این شعر بدت می آید. آره... می دانم که فقط گوش می دهی چون نمی خواهی احساساتم را جریحه دار کنی اما به محض اینکه رفتم به زیپ شلوارم که باز است، می خندی. تو در قهوه ام سم می ریزی و در سوپ جو من خرده شیشه. تو در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازی، و توی شیرینی گردوییم کثافت کاری می کنی می دانم! خودت را به آن راه نزن. می دانم... می دانم! می دانم.
واسه من شمارش معکوس شرع شده!
۳ روز! دوباره روز از نو روزی از نو.... سخته.خیلی سخته!خصوصا اینکه اولش با یه خاطره ی بد شروع بشه! بعدا" نوشت: مخاطب اون بالاییه! می شه مثه همیشه که به من رحم میکنی الانم رحم کنی؟ میشه یه تقاضای خنده دار ازت داشته باشم؟؟؟ میشه؟ . . . اگه نمی خوای این آدمو از صحنه ی روزگار حذف کنی حداقل جلو چشم من ظاهرش نکن! چون یه وقتی خودم مجبور میشم!
دردناک اینه که همه چی این مدت دست به دست هم داده تا شک کنم!به خودم و به همه ی آدمای اطرافم. ببینم سخته که عادت کنیم با همه رو راست باشیم؟سخته که خودمون باشیم؟سخته که ادای آدمای خوب رو در بیاریم؟؟؟ پ.ن۱: دستت درد نکنه که باعث شدی این حس سراغم بیاد!نیازش داشتم تا یادم نره چه دنیا مزخرفی اطرافمه و من فقط دلم به خوب بودنش خوش کرده بودم! پ.ن۲:..................... حذف شد.قابل توجه آسی
احمقانه س. وقتی این همه مدت میخوام به خودم بقبولونم که من مقصر نیستم!ولی زمین و زمان و شرایط این طور نشون نمی ده! ببینم نکنه آهن ربا داری؟ یا مهره مار؟ چرا همه چی به سمت تو کشیده میشه؟
عجب صبری خدا دارد! پ.ن: حال عجیبیه وقتی ناخواسته دعوتت میکنن!
خدایا شکرت هزار بار صد هزار بار ساعت 10:30 بود و بابا هنوز نیومده بود.با خنده به مامان گفتم انگاری بابا می خواد سفره ی افطاری رو جم کنه بعدشم ظرفارو بشوره بعدشم بیاد. اما وقتی دیدمش دلم هری ریخت پایین.چهره ی بر افروخته و خیس از عرق پیشونی.موهای آشفته و ظاهر کاملا بهم ریخته.گفتم چی شده بابا؟ نکنه ظرفا رو شکوندی که اینجوری آشفته شدی؟ اما تو دلم گفتم حتما یه چیزی شده! یهو حس کردم نکنه یکی از دوستا یا همکارای بابا چیزیش شده! داداش و بابا و پدر خانم داداش دم در ایستاده بودن.مامان یه پارچ آب براشون برد.منم که دل تو دلم نبود. وقتی رفتن بابا اومد تو.بی هیچ حرفی رفت تو اتاق و نماز خوند!به خودم گفتم بابا که همیشه نمازشو اول وقت اذان میخونه!قبل از افطار!الان چی بود؟ اصلا چرا دو رکعت بود؟ اومد بیرون. دل تو دلم نبود.گفتم بابا چی شده؟ گفت ماشین داداشت پاسگاهه! من و مامان نشستیم رو صندلی. گفت زده به یکی. بابا مدام می گفت خدا رحمش کرد.خدا دوسش داشت.خدا دوسش داشت.خدا دوسش داشت!.... دیگه داشتم دیوونه میشدم! بلند گفتم بابا میگی چی شده؟ درست بگو!!! گفت: آقا داداشتون زده به یه عابر پیاده!پرتش کرد رو هوا. ولی خدا رو شکر طرف هیچیش نشده!فقط کوفتگی داره.تا الان بیمارستان بودیم! خدا رو شکر.خدا رحمش کرد! و من و مامان که پاهامون سست شده بود موندیم و همدیگه رو نگاه کردیم! فعلا که همه چی خوبه!به خیر گذشته! خدایا هزار مرتبه شکر. خدایا شکر
راجع به آدما هیچوقت هیچ جوری نه حتی زود زود و نه حتی دیر قضاوت نکن!!! نه در مورد بدی شون! و نه حتی در مورد خوب بودنشون! چون نهایتا به این میرسی که تو چقدر ساده و احمق به نظر میرسی!!!
حرفم نمیاد.یعنی از این گلو بالا نمیاد!یه بغض یه حس سنگین! داری چیکار میکنی با خودت؟ چرا نمی بینی؟ چرا نمی فهمی؟ زندگی اینقدر سخته نمی فهمی؟چند سالته؟ کی میخوای بفهمی؟ اگه بقیه اشتباه کردن تو نمی خوای به خودت بیای؟ داری هدر میدی! عمرتو! جوونیتو! زندگیتو! وقتی اشکاتو میبینم دلم میلرزه
دقت کردین وقتی یه خاطره ی بد با اسم یه نفر دارین دیگه هر کاری میکنین نمی تونین به خودتون بقبولونین که همه ی آدمای هم اسمش مثه اون نیستن؟ حالم از هر چیز و هر کسی که یادآور یه موجود... میشه به هم میخوره!چقدر بعضی از مخلوقات خدا پست و ... میتونن باشن! سخته جلو خودمو بگیرم حرفی از دهنم در نره!
|
About![]()
می نویسم تا که یادم نرود... Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsمهربونمهربون Links
آرامگاه |